حیرانی

. . . . . . . . . . . . . . . .::  Saturday, March 08, 2003 :::

نمی دانم از خوش شانسی من است یا بدشانسی خلبان! که این دفعه بین راه کوه تازه ای سبز نمی شود تا هواپیما را به آن بزند و مجبور می شود آنرا در مهر آباد به زمین بنشاند.
قبل از ظهر است و این یعنی من می توانم بروم شرکت هم خبری بگیرم، هم نهار بخورم، هم سوغاتی را گرم تنوری ! به بچه ها برسانم.
از آسانسور که بیرون می زنم می خواهم سریع به اتاقم بروم و لباسم را در آورم تا زیاد توی چشم نباشم. مجید، که من از بدجنسی سر چیزهای مختلف بخصوص ازدواجش سربسرش می گذارم، مرا می بیند و سریع قصدم را می فهمد و از دور بلند می گوید: به به آقا داماد! من هم اشاره ای می کنم و می روم به اتاقم که در چند قدمی ست. تا من فرصت کنم کتم را در بیاورم مجید گروه تبریک! را تشکیل داده و همگی ناگهان وارد اتاق می شوند : مبارک است ! مبارک است !
چون من همیشه ساده لباس می پوشم و حالا به خاطر ماموریت لباس رسمی پوشیده ام، عده ای با حرف های مجید گول خورده اند که من ازدواج کرده ام و کت شلوار دامادیست (شرکت ما هر کس ازدواج می کند روزهای اول کت و شلوار دامادیش را می پوشد) تعدادی هم که می دانستند ماموریت بودم با بدجنسی با مجید همدست شده اند.
می خواهم انکار کنم و باز از اون جملاتم که هر مهاجمی را شرمنده بر می گرداند، بگویم که نگاهم به چشمانشان می افتد. برق شادیی که می بینم مرا مجاب می کند که همه چیز را برای یک لحظه رویا ببینم و در شادیشان شریک شوم.
جعبه های گز را باز می کنم تا یکی از همکاران ، که پیشکسوت اینکار است، تقسیم کند. یکی از همکاران که چند سالیست ازدواج کرده به من توصیه می کند که هوای مادر زنم را داشته باشم و حتی شده سطل اشغالشان را هم بیرون بگذارم تا هوایم را داشته باشد و زندگی خوبی داشته باشم. دیگری که از واحد مالی شرکت هست و برای کاری به واحد ما آمده بی خبر از همه جا وارد می شود و می گوید: قدم نورسیده مبارک ! دیگر نمی توانم جلوی خودم را بگیرم و بلند می خندم که همکاران می گویند شیرینی ازدواج هست و من هم فرصت پیدا می کنم انکار کنم اما مگر قبول می کنند، دست ها و جیب هایم را به دنبال حلقه می گردند اما چیزی پیدا نمی کنند، هر چند خودم هم بدم نمی آید چیزی پیدا کنند! جالب این جاست، آنهایی که از جریان خبر دارند بیشتر جیب هایم را می گردند! شده آن جک ملا نصرالدین که خودش هم باورش شده بود کوچه بالایی نذری می دهند!
بالاخره با توضیحات من تا حدودی قبول می کنند که خبری نبوده و گروه از هم می پاشد و من فکر می کنم به برق آن نگاه های شاد که در دل هایشان ریشه داشت و احساس خوشبختی می کنم تا زمانی که آن نگاه ها با من است .
جعبه های خالی گز به کیفم چشمک می زنند، چند جعبه را قبل از ورود به شرکت در آن پنهان کرده ام!

::  yashar 23:52 [+]  ::

نام وبلاگ از کتاب جاناتان مرغ دریایی برگرفته شده است و در زبان ترکی به معنای پرتاب کننده جان می باشد.
از نوشته های دیگران :
خدایِ نوح وی را به همسر و پسرش آزمود و خدایِ ابراهيم به اسماعيل و خدایِ يعقوب به يوسف و خدایِ يوسف به زليخا و خدایِ سليمان به بلقيس و ... من نه به خدایِ نوح و ابراهيم و يعقوب و يوسف و سليمان، که به خدای آدم و حوا سجده ميکنم که در امتحان و در عذاب، اين دو را از يکديگر جدا نکرد

از «عرائض»

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

هیچ پیچیدگی در این صدا نیست

تويي كه مي پيچي در من؛

نفس شمعداني ها را به سر انگشتانم؛

رويايي اقاقيا را به تاب گيسوانم؛

وبند بند وجودت را به پايم

از « در آستانه »

از نوشته های قبلی :
بی حضور تو
قاب خالی اين پنجره
نقش دلتنگيم را می زند
بهار يا پاييز
تابستان يا زمستان
- - - - - - - - - - - - - - - - - -  - -
همیشه
من تمام می شوم
قبل از
آخرین صفحه کتاب

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

بر لبانت نقشی ست
مانده از هزار سال
تا بيايم
جانش دهم
تا
تنم فرو کشی
جانم پرواز دهی

 - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

هر گئجه
الیمده
یازیرام
گله جکسن
هر گونوز
آننیمدا
یازیسان
گلمیه جکسن
* * *
هر شب
بر دستانم
می نویسم
می آیی
هرصبح
بر پیشانیم
می نویسی
نمی آیی
- - - - - - - - - - - - - - - - - -  - -
گلها روییده اند

چشمه ها جوشیده اند

و من

به جستجوی تو

بهترین آواز قناری را

پر داده ام

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

 

كاش !

گياهي بودمي

روییده بر صخره اي

چنگ انداخته در

دل سنگي

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

من ابراهيمم
همه بت ها را شكسته ام
جز بت بزرگ
كه گذاشته ام
هر كدامتان خود بشكنيد
 
ابراهيم مختاري  هستم
متولد1351 در شهرستان ميانه, از شهرهاي آذربايجان, ساكن تهران
ليسانس رياضي كاربردي از دانشگاه صنعتي شريف
شغلم مديريت شبكه و پايگاه داده اوراکل هست.
اولين كتاب هايي كه خواندم ، كتابهاي صمد بهرنگي بود و از كودكي با الدوز و ياشار دوست بودم. اولين بار كه وارد محيط اینترنت شدم و اسم مستعار خواست، بي معطلي ياشار را تايپ كردم و از آن زمان شدم ياشار .
دوستانی خوب :

شعرهای شاملو 1 ، فروغ ، سهراب ، جلالی
برادران كارمازوف (داستایوفسکی)
زوربای یونانی / سرگشته راه حق/ مسیح باز مصلوب  ( کازانتزاکیس)
پیامبر و دیوانه ( جبران خلیل جبران)
سمفوني مردگان(معروفی)
جان شيفته (رومن رولان)
ناتور دشت (سلینجر)
سوشون( سیمین دانشور)
طاعون / بیگانه ( کامو)
كيمياگر ( کوئیلیو)
جاناتان مرغ دريايي ( ریچارد باخ)
كوري (ساراماگو)
درتنگ / مائده های زمینی ( ژید)
دنياي سوفي ( یوستین گردر )
 

 ....

 

:: آرشيو ::

 

 

هرگونه استفاده ازمطالب اين وبلاگ بدون اجازه ممنوع است، بجز در وبلاگها